-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 14:53
آیا روزی این روزهای پر اضطراب به خوبی تمام خواهند شد ؟!!!
بارون هواتو داره !
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:23
نشسته ام پشت میز تا درس بخوانم . یکشنبه اولین امتحان . اما هر چه بیشتر میخوانم کمتر در ذهنم میماند . گاهی انقدر مطلب برایم تازه است ، گویی اصلا نخواندمش . و این حکایت از ذهن مشغوش و پر مشغله این روزهای من است . فشارهایی که از چپ و راست بر روح و روانم نشانه گرفته شده اند . فشار مالی و پاس نشدن چک شهر...
حالم بد است ....
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:23
دوست دارم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و همه ی این روزهایی که بر ما گذشته فقط یک خواب ، یک کابوس بد بوده باشد. چشمهایم را بگشایم ، نفسی عمیق بکشم و لبخندی بزنم از سر شکر که کابوسی بیش نبوده است ! اما افسوس از این خیال خام ... روزهای سخت و جانکاهی بر ما میگذرد . و زمانی برای من جانکاه تر و غیر قابل ت...
نوروز 96
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:23
و بلاخره امسال عید هم راهی سفر شدیم . علی همه زورش زد تو این شرایط داغون تا اسباب سفر را فراهم کنه که موفق هم شد . اما من اصلا دلم به سفر نیست . هیچ ذوقی برای رفتن ندارم . اصلا بار سفر رو هم نبستم . حتی به چیزهایی که باید بردارم هم فکر نکردم . دلم میخواست میتونستم یه دل سیر با مشاورم حرف میزدم . گری...
زندگی جدید من
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:23
روز جمعه است و حوالی عصر . در اوایل مرداد ماه گرم و بی حال کننده به سر میبریم . پشت لپ تاپ پدر نشسته و کارهای پایان نامه ام را انجام می دادم که ناگهان دلم برای بلاگفا آمدن تنگ شد ، لذا پنجره های صفحه کارم را بسته و پنجره گوگل و سپس بلاگفا را باز کردم . دلم قنج رفت از دیدن دوباره صفحه بلاگفا . بدون آ...
لحظه ها در گذرند ....
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 2:12
کمی احوال ندارم . هم سرما خورده ام هم سیکل ماهیانه ام رسیده است . و این دو درد مرا بیحال و کسل کرده اند . پشت میز کارم نشسته ام . کتاب زبان جلویم . اما ذهنم مشغولتر از آنست که در این تایم بتوانم درس یاد بگیرم . دلم میخواهد دراز بکشم و کتاب بخوانم . مدت زیادیست که اینجا یک دل سیر ننوشته ام ، از روزمر...
من پیش از تو
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 14:32
بعد از شاید سالها اولین کتابی بود که بعد از خواندنش ،حس گریه کردن پیدا کردم . دیشب که تمامش کردم دوست داشتم تنها در خانه میبودم ، اتاقم را تاریک میکردم و با صدای بلند می زدم زیر گریه . و حالت دیگرش هم این بود که در آغوش علی ! میبودم و سرم را به سینه اش میچسباندم و آرام آرام اشک میریختم و او نوازشم م...
داستانک !
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 14:32
دیروز زنی را دیدم منتظر . در گو شه ای از خیابان منتظر مردی ایستاده بود که او را برای ساعتی اجاره کند . احتمالا باید ساعات زیادی را آنجا می ایستاد تا مردی برای اجاره اش پیدا شود . خب با آن ظاهر و تیپ شلخته اش و آن صورت مردانه و خشن و بدون آرایشش ، کمتر مردی طالبش می شد . خب مرد هم حق دارد حال که می خ...
آسایش
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 14:32
امروز اولین گروه درمانی درباره ی اعتیاد رو تجربه کردم . تجربه خیلی خوبی بود (در زمینه بالا بردن آگاهی ام ) دوست دارم سر فرصت کامل از حسم و تجربه امروز بنویسم. فقط اینکه : خدا نباید هرگز و هرگز و هرگز عاملین قاچاق و پخش مواد مخدر رو ببخشه .